-
ایشالا آزادی قسمت همه …
چهارشنبه 4 تیر 1404 00:33
احمد اقا سرایدار برگشته افغانستان. چقدر من این ادم رو دوس داشتم .چقدر محکم قوی .کوه تستسترون .حامی .مثبت ،خوشرو نبودنش ناراحتم میکنه ،جای خالیش رو واقعا حس میکنم . از وقتی که یادمه ،بود قریب به پونزده سال زمان کمی نیست .دلم براش تنگ میشه.شاید مسخره باشه ولی انگار پشتم خالی شد یهو … دیگه این که دلبر دیجیتالی رو چرا...
-
حیف و میلِ برکت خدا
سهشنبه 3 تیر 1404 13:26
-
چوبِ دو سر گوه
دوشنبه 2 تیر 1404 20:45
هزاران هزار آدم تو تهران نشستن تو خونه هاشون دارن زندگی میکنن با ترس و لرز و چه کنم چه کنم حالا انگار فقط این آدمه و جونه این مهمه که ما رو روانه ی جاده های قفل شده و مصیبت کنه. یک هفته ست تو ویلای پدری من اتراق کرده پذیرایی شده بدونه خرج کردنه یه پِنی، حالا که داریم همگی برمیگردیم عر عر عر زر زر زر که چرا داربم...
-
هر چی بی ریخت تر بهتر :/
شنبه 31 خرداد 1404 18:51
خودم کم بدبختی دارم ، نامزدِ بیریختِ تام هیدلستون هم بچه دومشو حامله ست .. چیه فک کردی همش چس ناله میکنم ؟ خیر در شرایط جنگی هم دست از غیبت و حرفای خاله زنکی برنمیداریم
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 خرداد 1404 19:47
شرایط ، شرایطِ به شدت مزخرفیه من هیچ وقت ادم این نبودم که با ادم های دیگه ، ولو خانواده ی خودم برم و چند روز یک جا اتراق کنم ،چه برسه به یک هفته و هفته هایی در ادامه … دلم میخواد به خونه برگردم حالا هر چی که میخواد بشه من واقعا نمیفهمم بقیه چرا انقدر ترس از جون دارن ،پس من چرا ندارم این ترس رو . اصرار به برگشت میکنم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 28 خرداد 1404 23:27
از این بوی نم نا و مرطوب ِ شمال متنفرم . از حالت خیسی و نمور همه چی متنفرم . کاش تموم شه و برگردیم به خونه زندگیمون …
-
در جنگ ، بیش از هر کودکی ، کودکی میمیرد …
سهشنبه 27 خرداد 1404 01:01
حالا که دسترسی به هیج جا ندارم و کار هم نمیکنم و شرایط جوری هست که بچه رو هم بیرون نمیبرم لذا حوصله ام شدیدا سر رفته و برگشتم به خونه ی قدیمی ، یعنی این وبلاگِ درب و داغون و سراسر از کثیفی و پلیدی . همه میگن من خیلی خونسردم و جدی نگرفتم قضیه رو ، بلکه باید بگم که من خیلی هم ترسیدم و ریدم به خودم فقط انگار بدن و مغزم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 21 اردیبهشت 1404 20:28
حالم خوب نیست اصلا سرگیجه دارم و تهوع باید استراحت کنم و دراز بکشم ولی خوب سه ساعت سر پا بودم و پسر رو میگردوندم . دلم میخواد چشمامو ببندم و همین الان خوابم ببره تپش قلب دارم و ضربانش رو احساس میکنم . دلم برای یه روح خیلی تنگ شده خیلی خیلی زیاد ولی بهش دسترسی ندارم من خودم اِندِ همه بی معرفتام از کسی توقع نباید داشته...
-
آدمِ خود عن پندار !
دوشنبه 8 اردیبهشت 1404 12:23
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 اردیبهشت 1404 10:50
یعنی گاهی از کل کل بین این پدر و پسر میخوام سرمو بکوبم به دیوار . اونم که چهل سالشه حس میکنه بچه پنج ساله ست قهر میکنه لوس میکنه لج میکنه حالا من میمونم این وسط که کوچولوی پنج سالم رو اروم کنم یا کوچولویِ چهال ساله رو .
-
من آنِ توام .. مرا به من باز مده …
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1404 12:21
امروز وقت شیدینگِ لب دارم . گفتم قرمز قلوه ای باشه که به وقت لب و لب بازی ماتیکه پخش نشه رو سرو صورتم . حالا نه که خیلی هم دارم این آپشن رو ! خلاصه که ایشالا بعدی هم وقتِ تتو باشه. سر پیری افتادم دنبالِ ..ص کلک بازی .
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 31 فروردین 1404 13:38
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 فروردین 1404 22:25
خدایا منو ببخش اگر هستی منو ببخش اگر نیستی هم که هیچی ولی من واقعا حالم از این بشر بهم میخوره واقعا دیگه دوستش ندارم حتی یه ذره حتی یه قطره دیدی که سعی کردم برگردم به زندگی ولی نشد دیگه هیچی نیست نمیدونم چه کنم واقعا نمیدونم
-
تنهایی رنج کشیدن ..
یکشنبه 24 فروردین 1404 22:26
از وقتی طفل صغیری بودم از ننه و آقا و خواهر و برادر و بقال و چغال و در و همسایه و آشنا و غریبه دختر خاله پسر عمه همه بهم میگفتم دماغ گنده ! اصلا نقل مجالس بود این دماغ من و اسباب تفریح و سرگرمی و خنده و بذله گویی. و من چقدر از این قضیه ناراحت بودم و حساس شده بودم . و البته حساس هستم . حالا چرا این زد بیرون چون که...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 فروردین 1404 23:55
لذتی که در پوشیدن شورت نو هست در هیچ چیز دیگری نیست …. قال الساطانُ ف البانو
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 فروردین 1404 19:57
دندونم درد میکنه از قبل عید میخوام برم اوپی جی بگیرم و هنوز نرفتم نمیدونم چرا برای انجام کارهام انقدر هولی شدم یعنی نیاز دارم یکی هولم بده یا دستموبگیره برداره ببره …
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 فروردین 1404 12:22
واقعا ای کاش میتونستم شیک رفتار کنم شیک حرف بزنم هر حرفی رونزنم هیجانی نشم کصمشنگ بازی در نیارم عین یه دختر بچه هیچی ندونِ دو ساله میمونه عقلم . از دست خودم واقعا ناراحتم …
-
مهر مادر گر بجنبد.
شنبه 16 فروردین 1404 23:48
برای منی که همیشه از بچه و بچه داری غر زدم جای تعجب داره که این حرف رو بگم ولی خیلی از شب ها دلم نمیخواد بخوابه همچنان دلم میخواد بغلش کنم و به خودم فشارش بدم و ماچ بارونش کنم . خیلی زود داره بزرگ میشه و من دلتنگِ این لحظام …
-
It’s all about something
شنبه 16 فروردین 1404 11:59
-
به سختی زنده ام …
جمعه 15 فروردین 1404 01:26
حالم خوب نیست حال جسمیم الان یک هفته بیستره که گلوم درد میکنه طوری که آب دهن رو با درد فراوون قورت میدم ،از اون ور کناره های زبونم متورم شده و دردناک که نمیتونم چیزی بخورم . دکتر نرفتم چون دکترای نسبتا خوب هنوز تعطیلاتن مابقی که هستن کو.ن رو صندلی نگذاشته نسخه آنتی بیوتیک میدن دستت. حالا هی بیا و بگو خوردم ، دکی حداقل...
-
به خاطر تو زبانِ سکوت را آموختم تا از تو گلایه نکنم و با تلخی نگویمت که تو: تنهایم گذاشتی!
چهارشنبه 6 فروردین 1404 11:46
امروز ششم عید هست کسالت بار روتینوتکراری و صد البته ملال اور ادامه داره . در حالی دارم مینویسم که به توالت پناه اوردم و رو فرنگی نشستم بلکه چند دقیقه ای به حال خودم رها بشم . حقیقتا دلم یک سفرِ تنها و به غایت کثیف میخواد. یه جایی برم که کسی منو نشناسه، حتی اسمم چیز دیگه ای باشه ، تو اونجا من یه مامان و یک همسر و یک...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 فروردین 1404 23:07
چقدر تختم رو دوس دارم . خوابیدن رو دراز کشیدن رو به خواب رفتن و خواب دیدن رو فکر میکنم سال ها بتونم رو تخت زندگی کنم اصن ، بدون این که کَکَم بگزه. چرخه ی معیوبِ مریضی از خونه ی ما بیرون رفتنی نیست عین یه مثلث عشقی شده نوبت به نوبت بدون توقف دچارش میشیم . مجددا افتادم بدن درد دارم سر درد دلم مامانم رومیخواد به وقت...
-
باشد که روزگار بچرخد به کامِ دل …
یکشنبه 3 فروردین 1404 20:09
قیافم شده عین این جوجه های کتک خورده داغون له افسرده مستعدِ گریه با هر مریضی بچه نابود میشم اره همینقدر ضعیفم بچه بد مریضه ،سرفه پشت سرفه . بدتر از اون زخم زبون و نیش و کنایه های پدرش من رو از پا در میاره . جوری حرف میزنه و سرزش میکنه انگار من زن بابام . انگار تقصیرِ منه طبق معمول و در انجام وظیفم کوتاهی کردم . تو...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 فروردین 1404 04:21
ای خداااااا گوه خوردم بچه دار شدم دیگه نمیکشم واقعا این حجم از مریضی بسه دیگه دهنم صاف شد
-
هپی نوروز …
جمعه 1 فروردین 1404 23:39
سرم درد میکنه پریود که به اخراش میرسه سردرد از نوع خاصی میاد سراغم دوس دارم بزارم لای این منگنه بزرگا و فشارش بدم ،دسترسی ندارم ،پس با یه روسری دور سرم کار رو انجام میدم . دیشب به کل نخوابیدم پسرک مجددا سرما خورده این بار فرق داره،چشمای قشنگ و بادومیش قی میکنه . نمیدونم این چی بود این سری اومد منو پیدا کرد . یعنی...
-
کاش به جایی نرسیم که از عشق، جز خاطرهاش چیزی برایمان نمانده باشد ...
پنجشنبه 23 اسفند 1403 20:44
دستاورد زندگی کردن با این ادم جز استرس اظطراب ناراحتی قلبی سفیدی موها چیزی برای من نداشته. تا کیمیخواد ابروی منو جلو همه ببره نمیدونم. سکه یه پول شدم امسال سال تخم.ی خواهد بود.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 اسفند 1403 15:36
تا به امروز تو هیچ برهه زمانی انقدر از خودم بدم نیومده بود ...
-
حس شگفتانگیز و عجیبیست به کسی که رهایت کرده دیگر نه نیازی داشته باشی نه احساسی...
یکشنبه 7 بهمن 1403 15:49
قرص ها رو دارم میخورم دکتره کفت که تازه از دو هفته بعد شروع تغیرات رو متوجه میشی و این روهم گفت که ویزیت نتی فایده نداره و باید حضوری تشریف عنم رو ببرم تا اونجا .... همچنان بی حوصله هستم . به شدت معتاد خواب شدم و نمبتونم به کارهای روزانه ام برسم . حوصله ی بازی با پسرک رو ندارم گرچه هر شب قول میدم از فردا مادر بهتری...
-
اگر یک بار دیگر زندگی میکردم...
دوشنبه 19 آذر 1403 19:48
روزهایی که به کارگاه گیس بلند میرم حالمخوب میشه، برای چندین روز. امروز گفتم کارگاهتون دیگه بوی قدیم و بچگی های من رو نمیده .گفت هیچی مثل قدیم نیست ما هم اون استاد و شاگرد قبل نیستیم ، حتی گِل ها هم عوض شدن. همه چی شده ناخالصی نشستیم و حرف زدیم ، خیلی وقت ها نگاهش یه مدلی میشه که میفهمم تو کله اش چی میگذره گاهی از...
-
...all I need just right now is
سهشنبه 13 آذر 1403 14:42