.

.

از این بوی نم نا و مرطوب ِ شمال متنفرم .

از حالت خیسی و نمور همه چی متنفرم .

کاش تموم شه و برگردیم به خونه زندگیمون …

در جنگ ، بیش از هر کودکی ، کودکی میمیرد …

حالا که دسترسی به هیج جا ندارم و کار هم نمیکنم و شرایط جوری هست که بچه رو هم بیرون نمیبرم لذا حوصله ام شدیدا سر رفته و برگشتم به خونه ی قدیمی ، یعنی این وبلاگِ درب و داغون و سراسر از کثیفی و پلیدی .


همه میگن من خیلی خونسردم و جدی نگرفتم قضیه رو ، بلکه باید بگم که من خیلی هم ترسیدم و ریدم به خودم فقط انگار بدن و مغزم یه مکانیزم دفاعی داره تولید میکنه که انگار هیچی نشده .

جایی نرفته ایم و سنگر رو‌حفظ کردیم و منزل مونده ایم .با وجود هشدار هایی که برای تخلیه میدن .

من از مردن نمیترسم 

از خودِ مردن نمیترسم بلکه از زنده موندن زیر آوار میترسم .

از فرداهایی که قراره برای پسرم رخ بده میترسم .

از این که من یا پدرش نباشیم و تنها بمونه میترسم .


در اخر که قسمت هر چی باشه همون میشه .

شاید حرف خیلی مزخرف و عهد دقیانوسی باشه ولی چیزی هست که روانم رو تسکین میده .


پسرم  بهانه ی دوستانش رو میگیره .این که هر روز صبح و عصر با دوستاش بازی میکرد و به یکباره همه اونا محو شدن و دیگه نیستن خیلی زیاد داره اذیتش میکنه .

گاهی از موشک حرف میزنه و شنیده ها و دیده های تلویزیون و اخبار رو با مغز کوچولوش تحلیل میکنه  و یه چیزایی تو دنیای کودکانه اش میگه .با این که میخندیم جلوش ولی همزمان غم عجیبی میشینه ته دلمون ..


نمیدونم بقیه این حس رو دارن یا نه 

ولی من حس روزهای اول کرونا و افسردگی بعد از زایمان و حال و هوای تخمی اون روزها رو دارم ..

حالم خوب نیست اصلا 

سرگیجه دارم و تهوع 

باید استراحت کنم و دراز بکشم ‌ولی خوب سه ساعت سر پا بودم و پسر رو میگردوندم .

دلم میخواد چشمامو ببندم و همین الان خوابم ببره 

تپش قلب دارم و ضربانش رو احساس میکنم .

دلم برای یه روح خیلی تنگ شده 

خیلی خیلی زیاد 

ولی بهش دسترسی ندارم 

من خودم اِندِ همه بی معرفتام 

از کسی توقع نباید داشته باشم پس .‌‌





آدمِ خود عن پندار !

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

یعنی گاهی از کل کل بین این پدر و پسر میخوام سرمو بکوبم به دیوار .

اونم که چهل سالشه حس میکنه بچه پنج ساله ست 

قهر میکنه لوس میکنه لج میکنه 

حالا من میمونم این وسط که کوچولوی پنج سالم رو اروم کنم یا کوچولویِ چهال ساله رو .