اونقدر که از دندونپزشکی میترسم ، از خدا و روز جزا و پل صراط نمیترسم :(
از صبح دلپیچه گرفتم .
دختره به منشی دکی میگهچقدر شما زیبایین
حالا منشیه عین پرنسس فیونا میمونه
چه اراجیفی که ملت برای یه رب زودتر ویزیت شدن نمیگن.
میخواستم جا اراجیف از یه کلمه ی دیگه استفاده کنم دیدم رهگذر ناراحت میشه نگفتم .
میگه مامان تو چرا همش حوصله نداری
چرا همش دراز میکشی
چرا شیکمت انقدر گنده ست
چرا برقا میره
چرا آب قطع میشه
چرا هوا گرمه انقدر
و صدها چرایی که در طول روز میگه و دهنم رو ضاف میکنه
البته که سرش سلامت
داره بزرگ میشه و کلی عاقل شده
هر روز صبح که از خواب پا میشم ، از این که باید این زندگی رو با این ادم ادامه بدم غم دنیا میشینه رو سرم،
انگار تو هپروته ، یه مدل خاصیه اصن
هیچواژه ای نمیتونم برای توصیفش پیدا کنم
تموم دلخوشی این روزام پَریه .
درسته گاهی زیاد حرف میزنه ولی همین که هست و روزی چند ساعت با هم میگذرونیم خودش از حجم تنهاییم خیلی کم میکنه.
دیجی کالای مادرقحبه سفارشم رو نرسوند دستم .
فردا و پس فردا هم که تعطیل. هیچی دیگه مالید تا هفته ی دیگه ، من بدو اینا بدو.
به سریال جدید شروع کردم به نام You
دلبر دبجیتالم معرفیش کرد
سه قسمت دیدم خالی بندی هم داره زیاد توش ولی ترجیحم بر این هست چشمم رو ببندم رو خالی هاش
یه بچه تو پارک مون گم شده و علارغم حضور سریع گشت پلیس تا الان پبدا نشده .حتی فکرش هم دیوونم میکنه.
همسر میدونه که فنِ جواد آقا شدم، در هر موقعیتی که شده سعی میکنه تخریبش کنه،
گاهی تحریک حس حسادت در مردها از اوجبِ واجباته :)