.

.

قبلنا فقط ازش بدم میومد 

اللن هم بدم میاد هم میترسم .

فصل خزان

شما رو‌ نمیدونم 

ولی دیدن ننه اقام ‌که روز به روز دارن فرسوده تر و‌درب و‌داغون تر میشن واقعا جون و‌توانم رو‌گرفته .

یه روز وز وز گوش یه روز خار پاشنه یه روز آب مروارید یه روز کرفتگی عروق یه روز دیگه یه درد دیگه .

بندگان خدا با من هیچ کاری ندارن یا با بقیه بچه هاشون 

ولی وقتی میبینم دارن از بین میرن بند های وجودم‌جدا میشه .

اصلا مگه‌ ننه آقا هم باید پیر بشن ؟!

چرا ما فکر میکردیم‌همبشه جوون‌ میمونن.

اون بابای مومشگی با عینکِ گنده ی چهار گوش و تیپ آلاگارسونی حالا شده یه پیرمرد مو سفید با دستای لرزون و بدنی که به زور سر پاست .

اون‌ننه ی قشنگم با اون هیکل کشیده و پاشنه های تق تقی که‌ می پوشید ، با رژ قرمز موهای  پوش داده ی مش کرده که جلو‌در مدرسه میومد دنبالم و پزشو مبدادم،  تبدیل شده به یه زن شکسته با موهای کم و ژولیده که از هر طرف وصله پینه کرده و صورتی اویزون و داغون که با زور و زرب بوتاکس و‌کوفت‌ هم بالا نمیاد.

کاش همین جا موتوقف شه 

من با خاطرات اون‌موقع هامون زندگی‌میکنم.

البت که الان هم عاشقشونم…

خودم اینجام روحم جای دیگه .

امروز تو بی حال ترین بی حوصله ترین مزخرف ترین حال ممکنم.

از پنجشنبه ها متنفرم .

از پنجشنبه تخ.می تر جمعه هاست که باید برم خونه ی مادر شوهر و با جاری های ک.ص مشنگم نشست بر خواست کنم.

سه چهار ساعت عذاب اور که انگار تیکه تیکه از بدنم جدا میشه.

هشت نه سال از ازدواجم میگذره ولی هر هفته میگم این چه خانواده ی درب و داغونی بود که من رفتم باهاشون وصلت کردم اخه .

ادم روش نمیشه به چهار نفر نشونشون بده .

خاک بر سرم 

.

دختر همسایه رو به روییمون اسمش م.ط.هره ست.

عین برف سفیده و چشمای درشت و روشن خیلی خوشرنگی داره .

محجبه هم هست 

به ضرص قاطع یه پسر قد بلند و‌پولدارِ حکومتی و‌خوشتیپ  نصیبش میشه .


نمیدونم چرا اینا رو‌میگم‌

نشستم کف اشپزخونه دمغ و آویزون 

پسرک رو سر این که درساشو ‌نمیفهمه تنبیه کردم.

یک ساعت محروم از تی وی 

فکرام مشوشه 

از خونه همسایه رو به رویی مدام صدای خنده و شوخی میاد .

سوزنی که فرو رفت

سه روزه اسهالم 

هبچی نخوردم 

دل پیچه و دل درد ولم نمیکنه 

یه بار نشد این مرد بگه پاشو ببرمت دکتر 

خوبی اصن؟

همش غر ور زر 

خاک تو سر خواهان شوهر و ازدواج 

رید.ن براتون …

بی حوصلگیِ بیمار گونه ..

دوباره مریض شدم نمیدونم از این آلودگی ک.یریه یا سرما خوردم 

تمام بدنم درد میکنه و نای تکون خوردن ندارم 

ننم اب مروارید عمل کرده و غذای فرداشون با منه .

وقت دکتر اعصاب هم فرداست.

ویچ ایز حال جفت کارارو ندارم .

احساس میکنم ت.خ.می ترین پاییز کل عمرم رو دارم میگذرونم.

مدرسه ها تعطیل 

خودم باید لغت به لغت بجووم بزارم دهن این بچه 

گاهی فکر میکنم هیچی نمیفهمه بعدش میگم بی خیال حالا نه که ننه اش خیلی باهوش بود .

جلو شومینه دراز افتادم و منتظر تایم خواب پسرک هستم .

دلم نوازش میخواد .

اما فعلا من کسی هستم که باید همه رو گل نی نی بده و نوازش کنه و ناز بکشه .

کلی کامنت تایید نشده دارم 

فکر نکنید نمیخونما

همه رو میخونم ولی حال جواب دادن ندارم 

البته اینجوری هم بهتره 

دیگه کل کل کردن نداریم این وسط.

هر کی هر چی خواست بگه .