.

.

هر چی بی ریخت تر بهتر :/

خودم‌ کم‌ بدبختی دارم ، نامزدِ بیریختِ تام هیدلستون هم بچه دومشو حامله ست ..

چیه فک کردی همش چس ناله میکنم ؟ 

خیر در شرایط جنگی هم دست از غیبت و حرفای خاله زنکی برنمیداریم 



شرایط ، شرایطِ به شدت مزخرفیه 

من هیچ وقت ادم این نبودم که با ادم های دیگه ، ولو خانواده ی خودم برم و چند روز یک جا اتراق کنم ،چه برسه به یک هفته و هفته هایی در ادامه …

دلم میخواد به خونه برگردم 

حالا هر چی که میخواد بشه 

من واقعا نمیفهمم بقیه چرا انقدر ترس از جون دارن ،پس من چرا ندارم این ترس رو .

اصرار به برگشت میکنم ولی از سمت شوهر دعوا میشم .

اخ نگم از این شوهر که تحملش چقدر برام سخت شده ، و حال جفتمون از هم به شدت بهم میخوره

حداقل تو خانه و کاشانه ی خودم چند ساعتی نمیبینمش و راحت ترم .

چپیدیم تو یه جای تنگ و هر کسی یه زر و حرفی میزنه .

اینجا مجبور به تحملِ خیلی چیز ها هستم که از گفتنش عاجزم .



از این بوی نم نا و مرطوب ِ شمال متنفرم .

از حالت خیسی و نمور همه چی متنفرم .

کاش تموم شه و برگردیم به خونه زندگیمون …

در جنگ ، بیش از هر کودکی ، کودکی میمیرد …

حالا که دسترسی به هیج جا ندارم و کار هم نمیکنم و شرایط جوری هست که بچه رو هم بیرون نمیبرم لذا حوصله ام شدیدا سر رفته و برگشتم به خونه ی قدیمی ، یعنی این وبلاگِ درب و داغون و سراسر از کثیفی و پلیدی .


همه میگن من خیلی خونسردم و جدی نگرفتم قضیه رو ، بلکه باید بگم که من خیلی هم ترسیدم و ریدم به خودم فقط انگار بدن و مغزم یه مکانیزم دفاعی داره تولید میکنه که انگار هیچی نشده .

جایی نرفته ایم و سنگر رو‌حفظ کردیم و منزل مونده ایم .با وجود هشدار هایی که برای تخلیه میدن .

من از مردن نمیترسم 

از خودِ مردن نمیترسم بلکه از زنده موندن زیر آوار میترسم .

از فرداهایی که قراره برای پسرم رخ بده میترسم .

از این که من یا پدرش نباشیم و تنها بمونه میترسم .


در اخر که قسمت هر چی باشه همون میشه .

شاید حرف خیلی مزخرف و عهد دقیانوسی باشه ولی چیزی هست که روانم رو تسکین میده .


پسرم  بهانه ی دوستانش رو میگیره .این که هر روز صبح و عصر با دوستاش بازی میکرد و به یکباره همه اونا محو شدن و دیگه نیستن خیلی زیاد داره اذیتش میکنه .

گاهی از موشک حرف میزنه و شنیده ها و دیده های تلویزیون و اخبار رو با مغز کوچولوش تحلیل میکنه  و یه چیزایی تو دنیای کودکانه اش میگه .با این که میخندیم جلوش ولی همزمان غم عجیبی میشینه ته دلمون ..


نمیدونم بقیه این حس رو دارن یا نه 

ولی من حس روزهای اول کرونا و افسردگی بعد از زایمان و حال و هوای تخمی اون روزها رو دارم ..