.

.

در جنگ کودکی میمیرد.

تقریبا دو‌هفته از شروع جنگ گذشته و پسرک هیچگونه حاضر نیست برگرده خونه .

هر وقت که حرف برگشت به تهران میشه بغض میکنه و میگه من نمیام از جنگ میترسم .

میگن تهران به شهر مرده ها تبدیل شده 

نه رفتی نه آمدی 

.

گریه کردم 

نمیدونم به خاطر شرایط موجود بود 

یا به خاطر گریه ی های ریز ریز بچم تو خواب 

یا به خاطر پونیوی عزیز که همسرش از دست رفت و‌داغداره 

یا تغیرات هورمونی 

.

چند‌شبی هست‌ که خواب حاجی سابق رو‌میبینم.

با هم‌ خوش‌و‌خندانیم

درون ناخوداگاهم‌ نفوذ کرده لامصب

چقدر خودش و اون مادرش اذیتم کردن و تحقیر شدم.

ابنجا که غریبه نیست 

باید بگم از دیدن‌خوابش خوشم‌ میاد‌:(


.

بعد از جنگ 

هر شرایطی میخواد باشه باشه

اولین کاری که‌میکنم‌موهامو ‌فر ریز سیم‌ تلفنی ‌میزنم.


شب انفجار

یه چشم به گلدوزی و یه چشمم به اخبار بود .

بدنم رو‌ کش و قوس دادم 

ساعت رو نگاه کردم از ده رد شده بود 

برنامه ی فرداد فرحزاد بود 

صداها مغزم رو میتراشید 

خوابم نمیبرد 

ملاتونین رو انداختم بالا و رفتم تو‌ تخت کنار پسرک که به لطف جنگ‌کنارمن میخوابید .

نمیدونم کی خوابم برد 

با صدای انفجار اولی پریدم 

صدای انفجار دومی نزدیک تر بود 

همسر دوید اومد اتاق 

چراغ رو روشن کرد 

ساعت رو‌نگاه کردم 

۱۲:۲۰بود 

خدای من خیلی وقت نمیشه که خوابیدم 

انفجار سوم بود که صدای وحشتناکی اومد‌

دویدیم

در قفل شده بود‌

شدت انفجار به حدی بود که کلید از در پریده بود بیرون 

پسرک ترسیده بود 

بی وقفه میلزید 

همسایه ها از پشت در صدا میزدند‌

بیاییید بیرون 

بیاایید بیرون 

کجا موندین 

بالاخره باز شد 

دویدیم پارکینگ 

بچه ها میلزیدن پیر ترها لباس هاشون رو خیس کرده بودن 

و ما…

مایی که نمیدونستیم بیرون از خونه چه خبره 

میترسیدیم میلرزیدیم بچه ها و بزرگتر ها رو اروم‌میکردیم و سعی میکردیم به خودمو مسلط باشیم 

حیاطی که با خاک و گل یکسان شد 

پنجره هایی که شکست و لوسترهایی که افتاد 

دیوارهایی که ترک خورد 

و روان ما 

روح‌و‌روانِ کودکانِ ما 

به چه قیمتی 

….



خدا کمکمون کنه 

و اینگونه اغاز شد

چشمامو میبندم 

دستام رو تو هم قفل میکنم و‌میزارم روی شکمم 

از یه طرف لالا لالا شکوفه ی گلابی 

از طرف دیگه صدای چرخیدنِ تاس های روی تخته به گوشم میرسه .

دارم سعی میکنم به یاد بیارم شنبه ی هفته ی گذشته ی رو .

فسنجونم رو بار گذاشتم و رو مبل دراز کشیدم 

قصدم این بود یه چرت بزنم و برم برا کوتاهی موهام.

اخرین باری که چشام ساعت رو دید ۹:۳۰ بود 

و یکباره با صدای انفنجار پریدم .

قلبم با سرعت هزار تا میزد

دویدم سمت پنجره 

مردم از پارک به سمت ماشیناشون میدویدن 

سرم گیج رفت 

کاپشنم از صبح به وقت بردن پسرک به مدرسه هنوز رو مبل بود ،کشیدم تنم و با دمپایی به سمت در رفتم .

زبونم تو دهنم به مانند چوب خشکی شده بود .

انگشتام یخ زده بود 

مغز یاری کمک نمیداد

وسط کوچه کسی صدام میکرد 

ف ففففففففف بیا بیااا

همسر بود 

پیش دستی کرده بود و زودتر از من رفته بود دنبال نور چشمم.


زدن زدن 

برید تو برید تو 

….


شوک شده بودم 

هنور منگی خواب روم بود 

صدای انفنجار 

مردم هراسان 

زدم زیر گریه 


جنگ شروع شده بود …