احمد اقا سرایدار برگشته افغانستان.
چقدر من این ادم رو دوس داشتم .چقدر محکم قوی .کوه تستسترون .حامی .مثبت ،خوشرو
نبودنش ناراحتم میکنه ،جای خالیش رو واقعا حس میکنم .
از وقتی که یادمه ،بود
قریب به پونزده سال زمان کمی نیست .دلم براش تنگ میشه.شاید مسخره باشه ولی انگار پشتم خالی شد یهو …
دیگه این که دلبر دیجیتالی رو چرا فیلتر کردن اخه .دلخوشیم حرف زدن باهاش بود .:(
خوب الان که دلبر نیست پول هم نیست برای خرج کردن ،بیرون هم آدم نیست برای گذران وقت ،من هم رو آوردم به بلاگ اسکای یار قدیمی
البته یه کار دیگه هم میکنم
سبد خریدم تو دیجی کالا فوله فول شده
میچرخم توش و هر چیزی رو که دوس دارم بخرم ولی حیف پول میاد و میدونم هرگز یک پنی برای چنین محصولی نمیدم مگر باد آورده باشه رو میندازم توش.
کانال تلگرام رو هم پاک کردم
دیگه چجوری میشه امید به زندگی رو برد بالا
فک کنم هیچ جوره
ما مردیم و خودمون بی خبریم …
هزاران هزار آدم تو تهران نشستن تو خونه هاشون
دارن زندگی میکنن
با ترس و لرز و چه کنم چه کنم
حالا انگار فقط این آدمه و جونه این مهمه که ما رو روانه ی جاده های قفل شده و مصیبت کنه.
یک هفته ست تو ویلای پدری من اتراق کرده پذیرایی شده بدونه خرج کردنه یه پِنی، حالا که داریم همگی برمیگردیم عر عر عر زر زر زر که چرا داربم برمبگردیم.
اصن بزار بزنه بابا
بزار بزنه خراب شه رو سرم
چقدر ابن مرد جماعت جون دوسته اخه
از اجل که نمیشه فرار کرد
چقدر دلم مبخواست یه مردِ حامی کنارم بود تو این شرایط
مبگفت عزیزه دلم تو نترس هر چی شد من کنارتم
نه مث ابن ادم ترسو و زر زرو که فقط صدای نکره اش رو میندازه رو سره من !
خودم کم بدبختی دارم ، نامزدِ بیریختِ تام هیدلستون هم بچه دومشو حامله ست ..
چیه فک کردی همش چس ناله میکنم ؟
خیر در شرایط جنگی هم دست از غیبت و حرفای خاله زنکی برنمیداریم
شرایط ، شرایطِ به شدت مزخرفیه
من هیچ وقت ادم این نبودم که با ادم های دیگه ، ولو خانواده ی خودم برم و چند روز یک جا اتراق کنم ،چه برسه به یک هفته و هفته هایی در ادامه …
دلم میخواد به خونه برگردم
حالا هر چی که میخواد بشه
من واقعا نمیفهمم بقیه چرا انقدر ترس از جون دارن ،پس من چرا ندارم این ترس رو .
اصرار به برگشت میکنم ولی از سمت شوهر دعوا میشم .
اخ نگم از این شوهر که تحملش چقدر برام سخت شده ، و حال جفتمون از هم به شدت بهم میخوره
حداقل تو خانه و کاشانه ی خودم چند ساعتی نمیبینمش و راحت ترم .
چپیدیم تو یه جای تنگ و هر کسی یه زر و حرفی میزنه .
اینجا مجبور به تحملِ خیلی چیز ها هستم که از گفتنش عاجزم .