خوابم میاد
دیشب دیر خوابیدم مثل هر شب.
صبح به خاطر قرار استخر پدر و پسر زود پاشدم .
الانم باید فکر ناهار باشم
این که روز جمعه هم تعطیل نیستم و باید این وظیفه ی مزخرف رو جامه ی عمل بپوشانم خسته ام کرده .
جدیدا انقدر قیمت کارهامو بالا میگم که طرف پشیمون بشه از سفارش .
حال ندارم باز
پایینم
اخر هفته ی دیگه تولد داریم .این سری جناب سلطنت الدوله قبول زحمت کرده و کادو رو تقبل کردن .
ولی خودم لباس ندارم
کفش ندارم
دیروز یه نگاه سر انگشتی کردم واقعا با پونزده تومن هم جمع نمیشه .
اون وقت حالا من بیام دوتومن دوتومن ماتحت خودمو پاره کنم کار بسازم و بپزم و لعاب بخوره و هزینه بسته بندی و بگ و هزار تا چیز بدم .
نمیشه واقعا
کاش کنسل شه
حوصله معاشرت با ادمای جدیدم ندارم
حوصله ی همون قبلی ها روهم ندارم فقط چون میشناسنم میدونن تایم اجتماعیم زود تموممیشه ،کاریم ندارن .
عصر متمایل به شب برنامه ی کنسل کننده ی دیدار با خانواده شوهر رو دارم .
کاش ولمون کنن
بکشن بیرون از این تجدید دیدارهای مزخرف تکراری خسته کننده .