.

.

میل سخنم با هیچ جنبنده ای نیست .البته یک نفر استثناست…

خوابم میاد 


دیشب دیر خوابیدم مثل هر شب.


صبح به خاطر قرار استخر پدر و پسر زود پاشدم .

الانم باید فکر ناهار باشم 


این که روز جمعه هم تعطیل نیستم و باید این وظیفه ی مزخرف رو جامه ی عمل بپوشانم خسته ام کرده .

جدیدا انقدر قیمت کارهامو بالا میگم که طرف پشیمون بشه از سفارش .

حال ندارم باز 

پایینم 

اخر هفته ی دیگه تولد داریم .این سری جناب سلطنت الدوله قبول زحمت کرده و کادو رو تقبل کردن .

ولی خودم لباس ندارم 

کفش ندارم 

دیروز یه نگاه سر انگشتی کردم واقعا با پونزده تومن هم جمع نمیشه .


اون وقت حالا من بیام دو‌تومن دو‌تومن ماتحت خودمو پاره کنم کار بسازم و بپزم و لعاب بخوره و هزینه بسته بندی و بگ و هزار تا چیز بدم .

نمیشه واقعا 


کاش کنسل شه 


حوصله معاشرت با ادمای جدیدم ندارم 


حوصله ی همون قبلی ها رو‌هم ندارم فقط چون میشناسنم میدونن تایم اجتماعیم زود تموم‌میشه ،کاریم ندارن .


عصر متمایل به شب برنامه ی کنسل کننده ی دیدار با خانواده شوهر رو دارم .

کاش ولمون کنن 

بکشن بیرون از این تجدید دیدارهای مزخرف تکراری خسته کننده .