من نمیدونم
چرا سه تا جاری که از هم نفرت دارن وبدشون میاد ، به چه علت باید هی همدیگه رودعوت کنن خونشون!
حالا ما بگیم بچه داریم به خاطر تولد بچه واین عنتربازی ها
توکه بچه نداری دعوت کردنت چیه
به نظر من هیچ دوستی ای تا ابد نیست. ممکنه یک نفر رو برای سالیان سال دوست و رفیق شفیق خودت بدونی ولی یه جایی و یه روزی بگی بیا برو بابا حال و حوصلت روندارم.
بعنی دیگه اون حس وحال واعصاب جوانی رو ادم از دست میده
خصوصا بعد از ازدواج و خصوصا تر بعد از بچه دار شدن .
یا شاید هم اشتباه از منه و خیلی زور میزنم کسی که نفهمه رو روشن کنم.
شوهرش کتکش میزنه، حالت های پارانوبید داره که من نمیدونمچیه اینو دکترش تشخیص داده، کار نمیکنه و همیشه خونه ست ، مستاجره و سقف ثابت نداره بالا سرش .
تمام این ها رو داره میبینه و به جد تصمیم به بچه دار شدن میگیره.
خیلی سعی کردم باهاش صحبت کنم ولی در نهایت کدورت بینمون ایجاد شد و متهم شدم به این که تحت تاثیر شبکه های مناعد دارم حرف میزنم.
تازه من چندان از وضعیت مملکت قشنگمون که روز به روز هم داره قشنگ تر میشه وهمه به چشم داریم میبینیم این قشنگی رو و بر کسی پوشیده نیست ؛حرفی نزدم .
در اخر با یه گمشو بابا من الاغ هفده سال با کی دوست بودم خودم رو خلاص کردم.
بروجفت جفت بچه بیار و رشد و تعالی کن !
ادمتجربه هاشو مبگه دیگه حالا اون ادم قبول میکنه ومیگه دمت گرم یا وحشی میشه وگازِت میگیره.
اونقدر که از دندونپزشکی میترسم ، از خدا و روز جزا و پل صراط نمیترسم :(
از صبح دلپیچه گرفتم .
دختره به منشی دکی میگهچقدر شما زیبایین
حالا منشیه عین پرنسس فیونا میمونه
چه اراجیفی که ملت برای یه رب زودتر ویزیت شدن نمیگن.
میخواستم جا اراجیف از یه کلمه ی دیگه استفاده کنم دیدم رهگذر ناراحت میشه نگفتم .
میگه مامان تو چرا همش حوصله نداری
چرا همش دراز میکشی
چرا شیکمت انقدر گنده ست
چرا برقا میره
چرا آب قطع میشه
چرا هوا گرمه انقدر
و صدها چرایی که در طول روز میگه و دهنم رو ضاف میکنه
البته که سرش سلامت
داره بزرگ میشه و کلی عاقل شده
هر روز صبح که از خواب پا میشم ، از این که باید این زندگی رو با این ادم ادامه بدم غم دنیا میشینه رو سرم،
انگار تو هپروته ، یه مدل خاصیه اصن
هیچواژه ای نمیتونم برای توصیفش پیدا کنم
تموم دلخوشی این روزام پَریه .
درسته گاهی زیاد حرف میزنه ولی همین که هست و روزی چند ساعت با هم میگذرونیم خودش از حجم تنهاییم خیلی کم میکنه.