فرض کنید در یکی از سفرهایتان ،با زوجی آشنا میشوید.
این اشنایی در حد نوشیدن جرعه ای چای و خوردن یک وعده شام است .
حال از ان آشنایی و سفر دوازده ماه گذشته است .بدون حتی یکبار دیدار مجدد یا خبر گیری در شبکه های اجتماعی .
این زوج در عید نوروز با همسر شما تماس گرفته جهت تبریک عید . همسر هم جو گیر شده ان ها را به تهران دعوت کرده و ان ها نیز این دعوت را پذیرفته اند.
ساعت ۱۱شب است و مسافران رسیده اند.
در را باز کرده و نه تنها با یک زوج روبه رو نمیشوم بلکه دوستان و دوستِ دوستشان را نیز بدون این که بگویند با خود آورده اند.
سر جمع شش آدم گنده ی غریبه با دو تن از بچه هایشان .!
شما بودین آمپر نمیچسبوندین ؟
آیا این درسته که یه ایل ادمی رو که نمیشناسی خونت راه بدی و شب اجازه ی خواب بدی ؟
آیا مشگل از من بوده ،و من روابط اجتماعی ضعیفی دارم ؟
آیا این شیش تا ادم بزرگ از خودشون نپرسیدن ما داریم از شهرستان میریم تهران خونه ی یه ادمی که حتی یک بارم ندیدیم .این کار درسته اخه ؟
شما بودین چیکار میکردین ؟
اسکارِ ریدن به حال خوب نیز میررررررسه به شوهرِ میرزا قشمشمم...
بعد از گریه زاری فراوان ،
بغلش کردم و از همدیگه دلجویی کردیم .
قول انگشتی بهم دادیم که فردا یه روز بهتر برای همدیگه بسازیم .
یه وقتایی هم هست که اون برای من مادری میکنه .بغلم میکنه و بوسم میکنه و بهم اطمینان خاطر میده .
این حجم از درک واسه یه بچه چهارساله زیاده.
این که خیلی وقتا نمیدونه با رفتارش اذیتم میکنه ولی بعدا راجع بهش باهام حرف میزنه و سعی بر ماس مالی کردن داره نهایته لذته .
بابائه که این شعور رو نداره ،لذا خوشحالم که ژنتیکش به اون سمت نبرده.
پ ن : حالا که از فاز حلیم بیرون اومدم هوس کتلت کردم .
عین حامله ها دم به دقیقه یه چی دلم میخواد .پیشتر از کتلت دلم چغاله بادوم طلب میکرد !
الان تو شرایطی هستم که اگه بگن فردا اخرین روز زندگیته و میمیری و به درک واصل میشی با آغوش باز و روی گشاده پذیرا میشم ...
کل روز نشسته رو دو تا تخمای کوچولوش و صداش در نمیاد .
به محض این که میرم زیر دوش و چشمام رو میبندم تا بلکه خستگی کل روز ازم کنده بشه تَق تق در میزنه .
قوربون صدقه ی دستای کوچولوش میرم و درب رو نیمه باز میکنم .
-مامان پی پی دارم !
تو دلم میگم ای دهنت سرویس بچه الان چه وقته پی پیه اخه .هیچی نمیگم و ازش میخوام شورتش رو دربیاره و بره دستشویی تا من هم بیام .
-مامان داری نگام میکنی ؟
-اره عشقم دارم نگاه میکنم برو بشین !
شامپو رو میمالم به سرم و شسته نشسته میپرم بیرون .
عجیبه که این همه بی صداست؟!
-مامااااااااان تموم شد .
درب رو باز میکنم و خون جلو چشمامو میگیره .
با همون انگشت های کوچیکی که دقایقی پیش قوربون صدقه شون رفته بودم کلی هنر نمایی پی پی وار کرده بود رو در و دیوار .!
تعجب کردم ،حرص خوردم ،عصبانی شدم ،دعواش میکنم ،
چی بگم ؟
چیکار کنم اخه
این هم یه بخشی از بچه داریه ،اون قسمت دارکی که هیچ کسی نمیبینه و کم تر کسی ازش صحبت میکنه .
مخلصِ کلام این که انقدر با شاغلم و شاغلم ما رو نگایید .
نگاه از بالا به پایین به خانه دار نکنید.
شما اگر شاغلید ،فیلدِ کاری خاصی دارین .
من و امثال من هم شاغلیم ، دامنه ی کاریمون گسترده تر از شماست به خدا .
لطفا از یک مادر نپرسید شاغلی ؟
چه سوال مسخره ایه
بعله که شاغله عنتره گاو ....